X
تبلیغات
عاشقانه - داستان یک شوالیه کوچک

عاشقانه

عاشقانه از سعید

داستان یک شوالیه کوچک


كوچكترين شوالیه                                                                  

 

 

 


 
 
 
در زمان هاي خيلي قديم، حتي قبل از پادشاهي آرتور شاه، مرد آهنگري زندگي مي كرد كه قدش
 
 فقط 50 سانتيمتر بود. او آنقدر كوتاه بود كه براي نعل كردن اسبها بايد روي چهارپايه مي ايستاد
 
. اما اين مشكل او را نگران نمي كرد، زيرا برخلاف اينكه خيلي كوتاه بود ولي شجاع و قوي بود
 
. در حقيقت او قلبا مطمئنا بود كه روزي يك شواليه مي شود و با دختر پادشاه آن سرزمين ازدواج مي كند.

پرنسس تنها فرزند شاه و ملكه بود و جاي تعجب نبود كه آهنگر كوچولو، او را خيلي دوستش
 
 داشت چون پرنسس هم مهربان و هم زيبا بود. پرنسس حتي از آهنگر هم كوتاهتر بود. او موهاي
 
 ابريشمي بلندي داشت كه آنها را مي بافت. اما افسوس كه مرد آهنگر كوچولو نمي تواست او را
 
 از اين علاقه آگاه كند. بهرحال او دختر پادشاه بود و او تنها يك آهنگر عاشق بود كه حتي قد
 
 بلندي نداشت.
روزي اژدهاي وحشتناكي به سرزمين پادشاهي آمد و نفسهاي آتشينش را روي كساني كه در
 
 مسيرش بودند مي باريد. خانه را زير پاهاي سهمگينش خراب مي كرد و مزارع را مي سوزاند.
 
 برخي از شواليه ها با او جنگيدند ولي شمشيرشان قادر نبود كه گردن كلفت اژدها را جدا كند
 
. اژدها هر شب به خانه اش برمي گشت، خانه ي او غاري در ميان كوه ها بود كه بوسيله دره
 
 عميقي احاطه شده بود.
اژدها بوسيله يك ورد جادوئي، جادو و محافظت شده بود. او مي گفت: كسي مي تواند طلسم مرا
 
بشكند كه هزار شمشير با خودش بياورد و از آنها درست استفاده كند و اگر بخواهد به مخفيگاه من
 
برسد بايد از پلي عبور كند كه در اينجا وجود ندارد و آخرين نكته براي غلبه بر من، فنجان پري
 
است كه خالي شده است.
 
برخي از شواليه ها به جنگ با اژدها رفتند و تعدادي هم مجروح شدند ولي فايده اي نداشت و
 
اژدها به قصر نزديكتر و نزديكتر مي شد. پادشاه اعلام كرد هر كس اژدها را بكشد، نيمي از
 
سرزمين پادشاهي را به او مي بخشد. شواليه هائي از سرزمين هاي ديگر آمدند . آنها قدرتمندترين
 
و شجاعترين و هيكل مندترين شواليه هاي بودند كه تا حالا كسي ديده بود. يك گروه هزارتايي با
 
هم به اژدها حمله كردند .
 
اما اژدها با يك حركت سريع بالهاي بزرگش پنجاه تن از آنها را از اسب به زمين انداخت و با
 
نفسهاي آتشينش بقيه را پرت كرد و گفت:شما فكر مي كنيد كه من كلك مي زنم. هزار مرد كه
 
 راهش نيست، يك نفر كافي است، فقط يك مرد با هزار شمشير و يك برنامه ريزي

پادشاه اعلام كردكه هر كه بتواند اين راز را كشف كند و اژدها را از بين ببرد ، هر آنچه كه آرزو
 
 كند برآورده خواهد كرد.

ديگر بازرگانان هم مشغول شدند و بزودي شمشيرها از هر جا جمع آوري شد. شمشيرهاي پهن ،
 
 
 شمشيرهاي باريك ، شمشيرهاي تيز و كند، شمشيرهاي تزئيني، اما بيشتر شمشيرهاي باريكي
 
 بودند همانند همان چيزي كه يك مرد ممكن است با خودش حمل كند . يك شمشير باريك بيشتر
 
 شبيه يك خنجر است و اكثر شواليه ها يك هم چنين خنجري داشتند
اما آنها براي ساختن پل به مواد مختلفي از هر شكل و هر جنسي اعم از چوبي و صخره اي و
 
 طنابهاي محكم احتياج داشتند. همچنين به گاري هايي براي حمل اين اجناس و به حيواناتي مانند
 
 اسب و الاغ و گاوهاي نر براي حركت گاري احتياج داشتند
خلاصه تاجران روز موفقيت آميزي داشتند گيلاسهاي كريستال و چوبي ، فنجانهاي بزرگ و
 
 كوچك ، فنجان قهوه خوري و فنجانهاي پهن و باريك را فروختند.

و براي پر كردن اين فنجانها، انواع شير گاو ، شير بز و انواع آبميوه و شراب را از فروشندگان
 
خريداري شد.
در حقيقت ، تا آن زمان چنين موفيت تجاري در اين سرزمين ديده نشده بود. ديگر هيچ چيزي
 
 شبيه يك شمشير يا مصالح ساختماني وجود نداشت. هيچ گاري يا حيواني كه آنرا بكشد نبود و
 
 حتي يك قطره از مايعات بجز آب وجود نداشت

آنچه كه بود كيسه و گوني بود، كيسه هاي انباشته از پول در همه جا. حالا، آيا اين چيزها بدرد
 
 خورد؟ نه. شواليه ها با اين همه تلاش و اين همه تجهيزات نتوانستند بر اژدها پيروز شوند و
 
 حالا سرزمينها اطراف شهر با تلي از خاك پوشانده شده بود و پادشاهي بهم ريخته بود.

تنها قلب آهنگر كوچك پر از اميد بود كه او سرانجام اين شانس را خواهد داشت تا به
 
 پرنسس برسد. او زره پوشيد و يك شمشيرقديمي و فنجانهاي حلبي و آهن قراضه برداشت و سوار
 
 اسبش شد و به سمت قصر پادشاه راه افتاد. او در مقابل شاه تعظيم كرد و گفت: من اميدوارم كه
 
 شواليه بشوم زيرا كه ممكنست بتوانم پادشاهي را از اين هيولاي وحشتناك خلاص كنم.

براي يك لحظه همه جا را سكوت فرا گرفت و سپس همه به غير از شاهزاده خانم خنديدند. در
 
 حقيقت آنها اينقدر خنديدند كه گوشهاي آهنگر كوچك قرمز شد. شاه گفت: شما حريف اين اژدها
 
 نيستيد. او ممكن است شما را به كشتن بدهد شما خيلي كوچك هستيد.
آهنگر كوچولو صاف ايستاد و شانهايش را عقب داد و گفت: ممكن است من كوچك باشم اما من مي
 
توانم بجنگم.

شاهزاده خانم متاثر شد. برايش مسلم بود كه او مرد شجاع و خوبي است.شاهزاده گفت: پدر،
 
 بخاطر من ، او را شواليه كنيد. شما قول داديد، هر كسي مي تواند اژدها را از بين ببرد و مطمئنا
 
او حق دارد كه شانسش را امتحان كند.

شاه نمي توانست خواسته دخترش را رد كند. از تخت سلطنت برخاست و به آهنگر مقام شواليه اي
 
 داد. شاهزاده خانم مو بافته اش را باز كرد و تكه اي از آن را به كوچكترين شواليه داد به او گفت:
 
 ممكن است اين برايت شانس بياورد، شواليه ي شجاع آنرا در پاكتي گذاشت و روي قلبش گذاشت
 
. كوچكترين شواليه همراه با اسبش براي يافتن اژدها براه افتاد.
او به تعدادي شواليه خسته و مجروح برخورد. يك مرد به او گفت: برگرد، هيچ مردي نمي تواند
 
 هزار شمشير را حمل كند و نمي تواند از روي پلي عبور كند كه وجود ندارد. و اگر يك فنجان
 
 خالي را پر كني كه ديگر خالي نيست. همه اينها حقه است. آن مرد فكر كرد كه كوچكترين
 
 شواليه ، بزرگترين آدم احمقي است كه ديده است
كوچكترين شواليه نصف روز در راه بود كه يكدفعه چيزي در جاده زير درخت ديد. آن يك كندوي
 
عسل بود. از آنجائيكه او خيلي مهربان بود آنرا برداشت و روي درخت، يعني سرجايش قرار داد.
 
ناگهان صداي نازكي شنيد، صداي ويز ويز
 
ما عمل مهربانه ي تو را ديديم ، اما لطفا ما را سرجايمان قرار نده ، تمامي شواليه هائيكه ما را
 
 اينجا ديدند با شمشيرهايشان يك ضربه محكم به ما زدند. ما را با خودت ببر، تا شايد روزي
 
 بتوانيم محبت تو را جبران كنيم. شواليه ي كوچك قبول كرد و با دقت كندو را كنار خورجينش
 
قرار داد
بعد از اين اتفاق، او اژدها را پيدا كرد و يا بهتر است بگوئيم اژدها او را پيدا كرد. اژدها از آسمان
 
 فرود آمد تا از نزديك او را ببيند وقتي او را ديد، گفت: تو چيزي به غير از يك نخود فرنگي
 
 نيستي كه نمي تواني مرا به زمين بزني، برو خونه تا كمي بزرگتر بشوي ، جنگيدن با تو برايم
 
 خسته كننده خواهد بود
اما شواليه ي كوچك به او حمله كرد و با شمشيرش ضربه محكمي به او وارد كرد.
اژدها گفت: آخ.
شواليه ي كوچك حمله كرد و دوباره به او ضربه اي وارد كرد. اژدها باصداي بلند گفت: تو
 
ايندفعه خيلي تند رفتي و به من ضربه زدي. من تو را آتش خواهم زد، دوست داري چه شكلي
 
شوي، شبيه يك نان تست برشته خوب است؟
ناگهان صداي وزوزي از كوله پشتي شنيده شد. زنبوري پرواز كرد و در گوش كوچكترين شواليه
 
گفت: ما راهي براي كمك به تو بلديم. كندو را پرت كن ، ما از تو محافظت خواهيم كرد.
سپس كوچكترين شواليه، كندو را برداشت و آنرا بطرف سر اژدها پرتاب كرد. ناگهان هزار زنبور
 
به پرواز درآمدند و با نيشهايشان كه مثل شمشيرهاي كوچكي بودند بارها و بارها اژدها را گزيدند.
 
چشمهاي اژدها ورم كرد او ديگر به سختي مي توانست ببيند. او با آه و ناله به آسمان پريد و به
 
سمت غارش در كوهها پرواز كرد.
كوچكترين شواليه با اسبش او را دنبال كرد وقتي به مخفيگاه اژدها رسيد پرتگاه و صخره هائي با
 
دره عميق و باريك ديد كه براي ساختن پل جهت عبور از آن يكسال وقت لازم بود. او غمگين بر
 
زمين نشست تا در اين مورد فكر كند.
دوباره زنبوري پرواز كرد و از او پرسيد چه مشكلي داري و او آنرا گفت، زنبور گفت: آن كه
 
خيلي آسان است. اينجا كه پلي وجود ندارد. موي شاهزاده خانم را به پشت من گره بزن، من به آن
 
سمت پرواز مي كنم و آنرا در نزديكي مخفيگاه اژدها گره خواهم زد.
زنبور اينكار را انجام داد. شواليه نمي توانست اين اتفاق را باور كند تا اينكه مثل يك آكروبات
 
 
كار، از روي موهاي شاهزاده خانم عبور كرد و تمام مسير را به راحتي طي كرد. به نظر مي
 
رسيد كه موهاي شاهزاده خانم جادويي بود كه توانست اين مسافت را كش بيايد و وزن شواليه را
 
بدون اينكه پاره شود تحمل كند.
او از دره عبور كرد و وارد غار شد. در آنجا اژدها را در گوشه اي يافت كه از درد چشمهاي ورم
 
كرده اش مي ناليد و زبان دوشاخه اش را روي زمين افتاده بود. او بطرف شواليه برگشت با اينكه
 
چشمانش از ورم بسته بود ولي بوي او را احساس مي كرد.
اژدها گفت : من به تو اخطار دادم كه اينجا نيائي . اگر نزديكتر بيائي تو را خواهم كشت. اين بي
 
احتياطي است كه درگير بشوي وقتيكه اينجا رازي وجود دارد كه بايد حل شود.
اما شواليه كوچك نترسيد. با قلب مهرباني كه داشت از اين اتفاق متاسف بود . او خواست كه به آن
 
اژدها كمك كند . برايش آب بياورد تا بنوشد و روي چشمهاي ورم كرده اش بريزد تا محل تورم را
 
خنك كند.
او از غار بيرون آمد و از صخره پايين رفت تا به نهري كه در دره جاري بود رسيد. در آنجا كلي
 
آب بود اما وسيله اي نبود كه بتواند آب را بردارد. سپس او يك فنجان لب پر را ديد. خاك درون
 
آنرا با دقت خالي كرد و فنجان را تا آنجا كه مي توانست پر كرد و بالا برگشت.
اما وقتي نزد اژدها برگشت، فهميد كه آن فنجان نه تنها لب پر بوده است بلكه ترك هم داشته است
 
ولي او متوجه نشده است و آن مقدار كم آب هم، وقتي او بالا مي آمد از فنجان ريخته بود. او به
 
سمت اژدها برگشت و گفت: من خيلي متاسفم هدفم اين بود كه به تو كمك كنم و اينكار را هم انجام
 
دادم ولي متاسفانه فنجان خالي است.با اين خبر اژدها با فرياد خوشحالي از جايش بلند شد و گفت:
 
متشكرم، اوه خيلي ازت متشكرم، تودر حقيقت، مرا نجات دادي، آن فنجان
ممكنست خالي باشد اما آن با مهرباني پر شده است و يك فنجان خالي، كه پرشده بود ،باعث نجات
 
و آزادي من است. قبلا من اژدهاي خوبي بودم و به كسي آزار نمي رساندم .اما بعدها من از دست
 
يك جادوگر شيطاني عصباني و ناراحت شدم و او مرا لعنت و نفرين كرد كه كه مثل او شرير و بد
 
باشم. من هميشه مديون تو هستم و حالا اژدهاي خوبي هستم ، اجازه بده تو را به خانه ات ببرم.
 
من هميشه محافظ تو خواهم بود. مطمئن باش كه دروغ نمي گويم. اگر تو چشمهاي من شوي من
 
بالهاي تو خواهم شد . شواليه شوكه و متعجب شده بود و در عين حال خوشحال شده بود. آن
 
اژدهاي بدجنس ، ابدأ بد نبود و فقط جادو شده بود و حالا كه اين جادو شكسته بود اژدها مي
 
خواست با صاحب جديدش مهربان باشد
اولين كاري كه كوچكترين شواليه انجام داد، اين بود كه كندوي زنبورها را در بالاي صخره اي در
 
دهانه غار قرار داد. آنها خيلي خوشحال بودندكه حالا يك مكان امني دارند و مهمتر اينكه
 
اختصاصي است و نهر آب جاري است و گلهاي فراواني در كنارش رشد مي كنند و آنها مي توانند
 
هر چقدر كه احتياج دارند ، عسل درست كنند.
سپس كوچكترين شواليه سوار اژدهاي پرنده اش شد و با اسبش بطرف خانه پرواز كرد
در ابتدا شاه و مردم خيلي متعجب بودند، بجز شاهزاده خانم . او به شواليه كوچك اعتماد داشت و
 
بعد از شنيدن همه ي داستان، مرهمي درست كرد و روي چشمهاي اژدها گذاشت.
كوچكترين شواليه با شاهزاده خانم ازدواج كرد ونيمي از پادشاهي آن سرزمين را نيز بدست آورد.
 
بينائي اژدها برگشت و گفته هايش نيز واقعيت داشت و او واقعا از آن سرزمين مواظبت مي كرد.
بعد از آن كوچكترين شواليه و شاهزاده خانم صاحب هفت فرزند شدند . آنها از اينكه سوار اژدها
 
شوند لذت مي بردند. و آنها براي هميشه با خوشي زندگي كردند
+ نوشته شده در  ساعت 6 PM  توسط سعید  |